در جواب برخي از دوستان :
من خودم از زبان پدرم شنيدم و به واقعيت ماجرا مطمئن هستم...
تمام عمر خود آقام اباالفضل (عليه السلام) را در كنار خود حس كرده ام و هر بار كه مشكلي داشته ام از خودش كمك خواستم و مشكلم حل شده ...
داستان شفاي پدرم توسط آقام اباالفضل عليه السلام و ماجراي اسم خودم را حتماً بخوانيد.
در قسمت آرشيو موضوعي ، دومين موضوع
شفاي پدرم توسط آقام ابوالفضل عليه السلام و ماجراي اسم خودم پدرم
در زمان جواني براي اهل بيت مداحي مي كرد (صداش هم خوب بود) حتي در آن وقت
كه در روستا زندگي مي كردند و مسجد روستا سيستم صوتي و بلندگو نداشت ،
بدون بلندگو با صداي خودش اذان مي گفت چند سال گذشت و حدود سال 50 پدرم
براي كار و كسب روزي به تهران رفته بود و در فرودگاه مهر آباد مشغول كار
شده بود . بعد از دو الي سه سال كار در فرودگاه در يكي از روزهاي گرم
تابستان سال 52 يا 53 كه همه ي كارگران رفته بودند تا استراحت كنند پدرم
مشغول راه رفتن در محيط فرودگاه بوده كه ناگهان شخصي كه مهارت رانندگي با
لودر را نداشته و براي تمرين پشت لودر نشسته بود ، نمي تواند كنترل خود را
حفظ كند و با پدرم تصادف شديدي مي كند، پاي پدرم تقريباً به حالت خورد شده
در يكي دو نقطه درمي آيد، پدرم براي مداوا به بيمارستان منتقل مي شود بعد
از يكي دو روز و انجام آزمايشهاي مختلف پزشكان به اين نتيجه مي رسند كه
بايد براي جلوگيري از بدتر شدن اوضاع (با توجه به اينكه پاي پدرم سياه شده
بود و داشت اين سياهي بيشتر نيز مي شد) تصميم به قطع پاي پدرم را گرفته
بودند و يك روز به پدرم گفته شد كه فردا صبح بايد عمل شوي و قرار است پاي
شما قطع شود ....
شفاي پدرم توسط آقام ابوالفضل عليه السلام (ماجراي كامل- قسمت اول، دوم و سوم)
پدرم در زمان جواني براي اهل بيت مداحي مي كرد (صداش هم خوب بود) حتي در آن وقت كه در روستا زندگي مي كردند و مسجد روستا سيستم صوتي و بلندگو نداشت ، بدون بلندگو با صداي خودش اذان مي گفت چند سال گذشت و حدود سال 50 پدرم براي كار و كسب روزي به تهران رفته بود و در فرودگاه مهر آباد مشغول كار شده بود . بعد از دو الي سه سال كار در فرودگاه در يكي از روزهاي گرم تابستان سال 52 يا 53 كه همه ي كارگران رفته بودند تا استراحت كنند پدرم مشغول راه رفتن در محيط فرودگاه بوده كه ناگهان شخصي كه مهارت رانندگي با لودر را نداشته و براي تمرين پشت لودر نشسته بود ، نمي تواند كنترل خود را حفظ كند و با پدرم تصادف شديدي مي كند، پاي پدرم تقريباً به حالت خورد شده در يكي دو نقطه درمي آيد، پدرم براي مداوا به بيمارستان منتقل مي شود بعد از يكي دو روز و انجام آزمايشهاي مختلف پزشكان به اين نتيجه مي رسند كه بايد براي جلوگيري از بدتر شدن اوضاع (با توجه به اينكه پاي پدرم سياه شده بود و داشت اين سياهي بيشتر نيز مي شد) تصميم به قطع پاي پدرم را گرفته بودند و يك روز به پدرم گفته شد كه فردا صبح بايد عمل شوي و قرار است پاي شما قطع شود ....
در اتاقي كه پدرم بستري بود شخص ديگري نيز بستري بوده و آن شخص بعد از اينكه متوجه اوضاع پدرم مي شود و اينكه قرار است پاي پدرم جدا شود بسيار ناراحت مي شود و به پدرم مي گويد كه يكي از اقوام او بعد از اينكه دچار يك بيماري لاعلاج مي شود و همه دكتر ها او را جواب مي كنند ... به امام رضا متوسل مي شود و بعد از مراجعه به مشهد و طي يك ماجراهايي شفا مي يابد (اين داستان نيز به زودي براي علاقه مندان ذكر خواهد شد) و به پدرم مي گويد كه به كدام يك از اهل بيت عليه السلام علاقه و ارادت خاص دارد و پدرم در جواب اسم آقام ابوالفضل عليه السلام را مي گويد، آن شخص به پدرم مي گويد كه تو هم به حضرت ابوالفضل عليه السلام توسل كن ، و پدرم به فكر فرو مي رود و توسل خودش را به آقام اباالفضل عليه السلام شروع مي كند... شب فرا مي رسد و پدرم مشغول توسل است تا اينكه زمان خواب فرا ميرسد و پدرم بعد كلي توسل مي خوابد ....
پدرم بعد از كلي راز و نياز و توسل به آقام اباالفضل عليه السلام سرانجام خوابيد .
پدرم مي گويد وقتي خوابيدم، خواب ديدم از روي تخت پاشدم و به كنار پنجره رفتم مردي بلند قد و نوراني را ديدم كه از درب بيمارستان دارد وارد مي شود ، من مات آن مرد شده بودم كه ناگهان هم اتاقي ام به من گفت كه آن مرد حضرت ابوالفضل عليه السلام است و اگر بيايد و تو را سرپا ببيند فكر مي كند كه تو مشكلي نداري ، زود بخواب، چند لحظه بعد حضرت ابوالفضل عليه السلام وارد اتاق شد من به او سلام كردم و او جوابم را داد بعد به او گفتم كه قرار است پاي مرا قطع كنند كه حضرت در جواب به من گفت نگران نباش پاي تو قطع نمي شود و تو شفاء پيدا مي كني بعد دستي به پاي من كشيد و به من گفتند : مردم اسم پدر و برادرانم را زياد براي فرزندانشان انتخاب مي كنند، تو اگر صاحب فرزند پسري شدي اسم مرا بر روي او بگذار و بعد از چند لحظه حضرت از پيش ما رفت (آري حضرت به هيچ كس جواب رد نمي دهد) روز شد و قرار بود كه مرا به اتاق عمل ببرند تا عمل قطع پا صورت گيرد اما ناگهان پرستاري آمد و به من گفت خبر خوبي دارم ، دكتري كه ديشب از خارج آمده (از آلمان) ديشب با دكترت صحبت كرده و گفته كه مي تواند بدون قطع پا آن را عمل كند ، بعد از اين خبر يك سري آزمايشهاي ديگر روي من انجام شد و بعد پاي من توسط دكتر جديد عمل شد و بدون اينكه پاي من قطع شود در داخل پاي من پلاتين و ... قرار داده شد و عمل با موفقيت به پايان رسيد و من پاي خود را سالم در اختيار داشتم.(نكته: شايد برخي ها اگر از اين ماجرا خبر نداشته باشند سلامت پاي پدرم را به دكتر جديد نسبت دهند اما پدرم مي گفت معمول نبود كه اين دكتر يك دفعه از كجا آمد چون قرار نبود اين دكتر ايران باشد و اين عمل نيز در آن زمان چيز جديدي بود). خلاصه پاي پدرم خوب شد اما در هنگام راه رفتن پدرم مدتي مي لنگيد، كه باز بعد از چند ماه از آن ماجرا مادر بزرگم به پدرم مي گويد تو هنوز مي لنگي چرا از حضرت ابوالفضل عليه السلام كه تو را شفاء داد نمي خواهي كه لنگيدن تو را نيز خوب كند كه پدرم به فكر مي رود و يك بار ديگر دست به دامان حضرت ابوالفضل عليه السلام مي شود ، در حال دعا و توسل است كه خوابش مي برد و دوباره حضرت ابوالفضل عليه السلام را در خواب مي بيند حضرت ابوالفضل عليه السلام به پدرم مي گويد پاي تو كاملاً خوب مي شود و ديگر نمي لنگي، بعد به پدرم مي گويد : قرارمان را فراموش نكني (نامگذاري فرزندت) و بعد مي خواهد كه برود كه پدرم به او مي گويد بيشتر پيش ما بمان و آن حضرت مي گويد كه بايد برود چون كساني ديگر نيز از او كمك خواستند و بايد به آنها نيز كمك كند و كلي پرونده را نشان پدرم مي دهد و مي گويد: اينها همه به من توسل كردند بايد جواب آنها را بدهم.
پدرم مي گويد وقتي حضرت را در خواب ديدم در محل بازوان حضرت نور خاصي وجود داشت يعني در محل قطع بازوي حضرت در كربلا كه دوباره گويي بازوان حضرت به محل خود چسبيده بودند و در محل اين چسبيدن نور شديدي ديده مي شد.
و جالب
آنكه پدر و مادر من تا حدود 10 سال صاحب فرزند نمي شوند ، اما پدرم مي گويد نااميد
نبوديم چون با توجه به آن خواب معلوم بود كه ما صاحب فرزند مي شويم و حتماً صاحب
فرزند پسر نيز خواهيم شد. كه سرانجام در سال 1365 اين بنده سراپا گناه به عنوان
فرزند سوم و اولين پسر خانواده به دنيا آمدم و پدرم به عهد خود عمل كرد و مرا ابوالفضل نام نهاد و
اكنون بعد از گذشت حدود 23 سال زندگي تازه مي فهمم كه چقدر غافل بوده ام و اميد به
بخشش خدا و آقام اباالفضل العباس عليه السلام را دارم . بايد بگويم هميشه حضور آقا
را در زندگي خود احساس كردم و هميشه مرا در زندگي ياري كرده است .
(اگر نكته اي جامانده بود بعداً ذكر مي شود)
امشب دلم دوباره تنگه برات اباالفضل
باز مي خونم زير لب جونم فدات اباالفضل
التماس دعا
شفاي پدرم توسط آقام ابوالفضل عليه السلام (ماجراي كامل- قسمت اول، دوم و سوم)
در حال دعا و توسل است كه خوابش مي برد و دوباره حضرت ابوالفضل عليه السلام را در خواب مي بيند حضرت ابوالفضل عليه السلام به پدرم مي گويد پاي تو كاملاً خوب مي شود و ديگر نمي لنگي، بعد به پدرم مي گويد : قرارمان را فراموش نكني (نامگذاري فرزندت) و بعد مي خواهد كه برود كه پدرم به او مي گويد بيشتر پيش ما بمان و آن حضرت مي گويد كه بايد برود چون كساني ديگر نيز از او كمك خواستند و بايد به آنها نيز كمك كند و كلي پرونده را نشان پدرم مي دهد و مي گويد: اينها همه به من توسل كردند بايد جواب آنها را بدهم.
پدرم مي گويد وقتي حضرت را در خواب ديدم در محل بازوان حضرت نور خاصي وجود داشت يعني در محل قطع بازوي حضرت در كربلا كه دوباره گويي بازوان حضرت به محل خود چسبيده بودند و در محل اين چسبيدن نور شديدي ديده مي شد.
به ادامه مطلب برويد و لطفاً نظر فراموش نشود.
در اتاقي كه پدرم بستري بود شخص ديگري نيز بستري بوده و آن شخص بعد از اينكه متوجه اوضاع پدرم مي شود و اينكه قرار است پاي پدرم جدا شود بسيار ناراحت مي شود و به پدرم مي گويد كه يكي از اقوام او بعد از اينكه دچار يك بيماري لاعلاج مي شود و همه دكتر ها او را جواب مي كنند ... به امام رضا متوسل مي شود و بعد از مراجعه به مشهد و طي يك ماجراهايي شفا مي يابد (اين داستان نيز به زودي براي علاقه مندان ذكر خواهد شد) و به پدرم مي گويد كه به كدام يك از اهل بيت عليه السلام علاقه و ارادت خاص دارد و پدرم در جواب اسم آقام ابوالفضل عليه السلام را مي گويد، آن شخص به پدرم مي گويد كه تو هم به حضرت ابوالفضل عليه السلام توسل كن ، و پدرم به فكر فرو مي رود و توسل خودش را به آقام اباالفضل عليه السلام شروع مي كند... شب فرا مي رسد و پدرم مشغول توسل است تا اينكه زمان خواب فرا ميرسد و پدرم بعد كلي توسل مي خوابد ....
ادامه ماجرا را فردا يا پس فردا مي نويسم (ديگر نمي توانم- دستانم توان ندارد، چشمانم خيس شده و قلب بي قرار اباالفضل )
انشاالله ادامه ماجرا را به زودي به اطلاع شما دوستان مي رسانم...